خرید بک لینک
آبان از قلم افتاد.... جا ماند از قافله.... شاید برای این که خیلی خوب بود..... شاید هم برای این که روز هایی داشت که زیبا نبودند..... آبان از قلم افتاد تا امشب پناه من این جا باشد.... حتی با این که لپ تاپ نیست..... با خودم خیلی کلنجار رفتم..... خواستم مثل خیلی وقت های دیگر اینستا عکس بگذارم و چند کلمه ای بنویسم.... اما نشد..... راضی نشدم که حرف هایم را بین آن همه دغدغه ی جورواجور دیگران پنهان کنم جوری که خودم هم فراموششان کنم..... این روز ها برف می آید.... خوب برف می آید..... اما کاش کمی هم شبیه رویاهایم بود چیز ها..... اتفاقا از زندگی ام راضی هم هستم..... اما..... مثلا امشب می توانست جور دی

برچسب: شاید,تکرار, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:28

آبان..... دی ..... اسفند...... امسال از اون سال هاست که ذوقش رو دارم...... هنوز قطعا یک ماه مونده ..... اما من ذوق تولد دارم ..... بیست سالگی جذاب باید باشه ..... هر چند که هر بار که ذوق داشتم یک جوری ناراحت شدم ..... برام مهم نیست ...... دلم می خواست حرف بزنم کجا بهتر از این جا ...... ۱۹ سالگی خوب بود و تو این یک ماه آخر سنگ تموم گذاشت ...... از نمره و تغییر رشته و دوستیا گرفته تا همه چی ..... یک چیز فقط یادم نرفته و نمی ره ...... شاید هیچ وقت دیگه از ذهنم پاک نشه ........ خودم خوب می دونم اگر فقط و فقط یک دلیل داشتم برای شاید کمی دلتنگی بعد از رفتن ...... دیگه ندارم ........ از عواقب ۱۹

برچسب: دیروز,تاریکی,بود,سرشار,شوق,جستجو, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:28

"اینا تقصیر منِ دلامون نزدیک همِ ......" چشمام رو می بندم ...... همه چیز می گذره ...... کنج دیوار اتاق کنار شوفاژ کوچیک ...... نشسته ....... دفتر کِرِم ..... خودکار آبی ....... می نویسه ....... و گوش می کنه ........ چشمام رو باز می کنم ........ چهار سال ........ حالا کنج دیگه ی اتاق نشسته ....... هر چه قدر هم همه چیز بچرخه ....... باز هم هر لحظه یه چیز داره این داستان ...... داستان ما از یه روز بهاری شروع شد ...... مثل همیشه از سر بیکاری می چرخیدم ...... و پیام داده بود ...... اولین بار ...... چی بود که خیلی عجیب بود ؟ ....... شروع صحبتش ....... علایقش ....... همه چی من رو جذب می کرد ....

برچسب: شبانه, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:28

یادم است ...... برای کارگاه خودم هم چیز هایی نوشتم ...... اما حالا .... امروز یادم نمی آید ...... اما ...... نشستم روی صندلی داخل آمفی ..... کارگاه شان شروع شد ..... و من کوچک تر ها را شمردم ...... یک این جا ....... دو آن جا ........ سه روی صحنه ...... وای بر من که سومین کارگاه بعد از من است ....... وای بر من که این ها حتی کارگاه ما را ندیده اند ........ آن لحظه بود که شروع شد ........ یادم آمد ....... من و کش رفتن جارو از هر جای ممکن در مدرسه ...... آری جارو باورتان می شود؟ ....... ما با جارو برنامه ی موسیقی اجرا کردیم ....... من و تمرین های مکرر در خانه ی در حال رنگ شدن ........ ش

برچسب: یاد,شعله,باقیمانده,خاطرات, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:28

سال هاست انگار منتظر این ساعت ها هستم ..... هیچ وقت تصوری نداشتم از بعد از بیست ساله شدن ..... چه می کنم ..... کجا هستم ...... هیچ ...... حالا ۴ روز گذشته ..... و من هنوز حسی ندارم ....... امروز باران می آید ...... و من آهنگ های قدیمی را دوره می کنم ....... آن روز ها فکر می کردم آخر دنیاست ....... شما که نباشید تمام می شود ...... آخر دنیا نبود ..... اما چیزی بهتر هم نشد ..... حالا مانند دو سال پیش نشسته ام پشت پنجره و سخت باران می آید ...... این بار خیلی خسته ام ...... واقعا وقتی بودید همه خوشحال تر بودند ...... درخت های حیاط شکوفه می دادند ....... برف می آمد نه باران ........ و هیچ جا ان

برچسب: آرزو, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:28

این روزا روزای عجیبین ....... یه سری خاطره ی قدیمی توی ذهنم مرور می شه ...... دلم نمی خواد از اون روزا بگم ..... خیلی گذشته ...... اون قدر گذشته که همه چیز خیلی محو شده ..... حتی خیلی از مدارک اون روزا پاک شده ..... ولی "کنارهم اون بالا قدما ولی خسته واقعا...... کنارهم تا آخرش بهترین لحظه هامن...... کنار هم تا آخرین نفس...... باهمیم نترس..... چون که..... کارای بد واسه من و تو رو زمین اومد ..... کارای بد یه کمش نه که اونقدر ..... کارای بد واسه من و تو رو زمین اومد ..... تقصیر دوتامونه ...... نگو کی خوبه که بد ...." این داستان دیگه خیلی قدیمی شده ..... حالا اگر یک روز دوباره مثل اون روزا دوبا

برچسب: من؟, نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:28

یه بار منا گفته بود وقتی آدم حالش بهتره نمی نویسه ...... همیشه دلم می خواد بنویسم ...... ولی خیلی وقتا اونقدر درگیرم یا اینکه اونقدر خوبم که نمی دونم از کدومش بنویسم ..... ولی امروز حس های قدیمی دارم ...... انگار ۷ سال برگشته باشم عقب ..... چشم هات رو ببند ..... آرزو برای این روز هات چی بود؟ ..... یه روز هایی می خواستی جاهای دیگه ای درس بخونی ...... بعضی وقتا می خواستی اصلا درس رو ول کنی و بری دنبال هنر ...... چی شد؟ ...... حالا اگر برگردی چیکار می کنی؟ ...... وقتی برگردیم تصمیماتمون عوض نمی شه ....... اگر یک روز ماشین رو بسازیم وقتی به عقب بریم یادمون می ره همه ی این چیزا رو ...... ولی من ن

برچسب: نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:28

هر قصه از یه جایی شروع می شه ...... قصه ی امروز ما از جایی خیلی قبل تر از اینا شروع شده ..... اما امروز من یادم نمیاد که از چه روزی شروع شد؟ ..... از ۴ سالگی دخترک؟ ..... از ۱۰ سالگی اش؟ ..... خیلی وقته که دیگه یادم نمیاد شروعش رو ..... ولی اشکال داره؟ ...... شروع رو می ذارم برای نویسنده ی بعدی ..... یک روز میاد و می نویسه ..... دور هست ولی نزدیک ..... دخترک ۱۵ سال زندگیش رو گذروند و حالا باید تصمیم می گرفت ...... باید بزرگ می شد؟ ...... نه نمی شد ...... پس تمام اون کتاب هایی که خونده بود چی؟ ...... پس دنیای فانتزی که دلش می خواست چی ؟ ...... دنیای دیگه ای وجود نداشت؟ ..... قطعا وجود داشت .

برچسب: نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:28

" مستیم و هشیار شهیدای شهر ..... خوابیم و بیدار شهیدای شهر ...... آخرش یه شب ..... ماه میاد بیرون ......از سر اون کوه ..... بالای دره ...... روی این میدون ...... رد می شه خندون...... یه شب ماه میاد ......" اگر این جا رو شهر خودم بدونم ..... حالا بعد از گذشت ۸ سال دوباره همه چی این جا بهم ریخته ..... حالا دوباره اون روزا یاد همه افتاده ..... اگر این جا رو شهر خودم بدونم ...... شهر من این روز ها متشنج شده ...... و من باز هم مثل همیشه از دور نگاه می کنم ..... نگاه می کنم به انتظار بازگشت ماه رویاهام ..... یه شب که بیاد دوباره همه چی برام شاید مهم بشه ...... شاملو امید داشت ....... اما من؟ ....

برچسب: نویسنده: بهار پارسامنش تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:28

صفحه بندی